تبليغاتX
آشیان خیال
منیر سپاس باادبیات و موسیقی

 

غزل

 از درون قلب خونین است آغاز غزل

زندگی را یار دیرین است آواز غزل

 

از دل شاعر تخیل دمبدم پر میکشد

دلنشین آهنگ تصویر است هر ساز غزل

 

در سطوح بام شعر و قله های عشق ها

شهسوارحرف و شاهینست شهباز غزل

 

کاروان عشق را شد ساربان ناز شعر

رهنمای منـــــــــزل دل روح طناز غزل 

 

راز وصف دلبری را ترجمان عشق گشت

جاودان خوشرنگ دیرینست انداز غزل

 

چون طلوع روز روشن مینگارد نقشها

از فصول قلب رنگینست هر راز غزل

 

با غزل گفتن منیرا از خموشی رفته ای

دیده باشی خیلی شیرین است پرواز غزل

+ نوشته شده در  2009/5/30ساعت 10  توسط منیر سپاس | 

 

قبالهء آسمان

در خون آسمان بســـــی رنگ لاله است

هر چشمک ستاره پر از درد و ناله است

 

فرمایشات حاکم شب کی شود تمام

با رنگ تیره بر سر گیتی حواله است

 

آواز  رعدو برق  ســـرازیر میشود

آه از دل غریب  پر از قیل وقاله است

 

چون آســــــمان زقهر زند خاک را لگد

هر ضرب سخت پاشنه اش سنگژاله است

 

از آسمان مگو منیر رو زمیـــــــــن باش

کانجا بنام مردم نامی قباله است

+ نوشته شده در  2009/5/4ساعت 11  توسط منیر سپاس | 

سلام بر شما عزیزان، اینک در حدود ۴۵ تصویر از سفر هایم به کشور افسانوی و پهناور هند را در اینجا خدمت تان گذاشته ام امید میبرم تشریف ببرید و تصاویرمورد پسند تان قرار گیرد.

 

                  طلوع طراوت

آفتــــــاب مهربانی در بهار آید بیرون

شوق سبز زندگانی هر کنار آید بیرون

 

دسته های مشک دیگر  رهزن هوش و دماغ

لشـــــکر عطر صبا از گل ســــــــوار آید بیرون

 

این بهار هر بار باشــــد درخور نظاره ها

گر شگوفه چون عروس شاخسار آید بیرون

 

درد سردی حال سرد و فصل سرد روزگار

از تن فصل بهــــــاران جامه پار آید بیرون

 

هر پرستو را پیامی هست دیگر گوش کن

   دشت و صحرا را گذر کن لاله زار آید بیرون 

+ نوشته شده در  2009/4/3ساعت 15  توسط منیر سپاس | 

دوستان عزیز!از سفر برگشتم و هنوز عطر مناظر هندوستان از انفاسم شنیده می شود ،و بهارنیز پیش در های دیده و دماغ مان انتظار ورود را میکشد؛آمدن بهار نو و سال نو راخورشیدوار به شما تهنیت عرض میکنم و اینک غزلی که در برابر تاج محل سروده ام با چند بهاریه خدمت تان تقدیم میکنم کم ما وکرم شما. یادم نرود از تمامی دوستانیکه قدم نگه رنجه کرده اند و اینجا بوده اند سپاسگزارم

 

تاج محل

آ و ببین به دیدهء من (تاج محل )را

تصویر تخییل  به جهان،عکس غزل را

 

از سفره ء حیرانی من نوش بکن یار

بردار ز حرف من و دل قند و عسل را

 

از پیکرهء گوش مسافر شدهء من

اینک بشنو راگ* ومقامات ازل را

 

شهکار محبت همه از سنگ لطیف است

بگشـــــــــــوده برای همگی باز بغل را

 

آندم که رسیدیم به این منظرهء عشق

از خویش براندیم دمی هوش و خلل را

 

 

 

و این هم چند بهاریه

ساغر گل

 

نسیم باشــد کنون خنیاگر گل

زمین باشد برایم ساغـــر گل

 من از مســــــتی دنیا بیدماغم

   که بیخود گشته ام ازعنبرگل

 

عروس کاینات

 

رسـیـده باز بانــــــوی بهاران

عــــــــروس کاینات باغ یزدان

 شگوفه این غزل با شاخه خواند 

به زیبایی ندارد هیچ همســــان

 

لحن لحظه ها

 

طراوت در طراوت در طراوت

زمین و آسمــــــان دارد تلاوت

 ز لحن لحظه ها جـــانم شنــــیده

که اکنون زندگی باشــد حلاوت

 

بهار دوست

 

اگر مرغی غزل خوان بهار است

برای خویش  خواهان بهاراست

 ز بلبل با وفاتر این دل ماســــت

که او  پیوسته قربان بهار اســت

 

 

گویایی تصویر

 

شگوفایی به لب دارد بهاران

پیام دســــت رب دارد بهاران

 نباشد جای حیرت یا تعجب

از آن جنت نسب دارد بهاران

+ نوشته شده در  2009/3/18ساعت 9  توسط منیر سپاس | 

دوستان عزیز!متشکرم از حضور یکایک شما،سپاسگزار ترم از آن عده دوستانیکه  برایم پیام نوشته اند من باز سفری پیشرو دارم تا بر گشت  من  آشیان خیال با شعر باشندهء همدلی خوش آمد گوی شما عزیزان خواهد بود 

باشندهء همدلی

 

بیا با عشق ها  سازنده باشیم

تنـــفر را بیــــا بازنده باشیم

 

بیا افسرده گی را گور سازیم

برای شادمانی زنده باشیم

 

بیا همچون زمین و مولوی اش

برای عاشقی چرخنده باشیم

 

بیا از شــــهر نفرت بار بندیم

به باغ همدلی  باشنده باشیم

 

ز کینه خویش را نادار سازیم

بیا در سینه دل دارنده باشیم

+ نوشته شده در  2009/2/11ساعت 11  توسط منیر سپاس | 

آسمان غم

 

قامت زشتی به جان دشمن دنیا ببین

لذت خون در نگاه قاتلان هر جا ببین

 

آسمان غم کماکان سقف گیتی گشته است

جشن بربادی به خاک و گلشن و صحرا ببین

 

شام غمها  بیگمان در هر قدم ملموس شد

زین سبب ژولیــــــــده خاطر عالم رؤیا ببین

 

هر سو میبینی کتاب نا همی در دست خلق

پیکر عشق است بســـــمل دار فکرترا ببین

 

ای منیر از یاوه مستان تا توانی دور باش

خون دل قدری ندارد کبر شهرتها ببین

 

 

+ نوشته شده در  2009/1/29ساعت 18  توسط منیر سپاس | 

تسلیت به مردم فلسطین به ویژه مردم نوار غزه

تسلیت نامه

زندگی در (غزه) مرگ خویش در بر کرده است

مرمی نا مرد قتل و کشتن از سر کرده است

 

باز وجدان ها به خواب بی غمی ها خفته اند

قاتل انسانیت کشتار، باور کرده است

 

بوی باروت بوی خون مردمان غزه را

هیچ میسازد خدایا !دود چنبر کرده است

 

قوم (پی غم بر) به لطف  دوستداران صلیب

در جهان فکر خوشی را زار و ابتر کرده است

 

نور خور شید هم عزادار زمین باشد کنون

چونکه استبداد خود راباز داورکرده است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/1/5ساعت 19  توسط منیر سپاس | 

کوکب بخت

 

ستارهء ســــحر و شـــام آســمان شده ای

به روح و جان ونفس رهزن گمان شده ای

 

تو شب چو کوکب بختی به آسمان خیال

تو ای عروس غزل بهر داستان شده ای

 

به باغ خاطره ها نسترن تویی جانم

تو زیب یاد و من وبزم شهرمان شده ای

 

زیکسو عشق تو آتش زند تن و جانم

ولی امید نیکوبختیم بدان شده ای

+ نوشته شده در  2008/12/13ساعت 22  توسط منیر سپاس | 

دوستان عزیز !اینک خدمت  تان یک غزل قدیمی خویش راکه برایم هیچ کهنگی ندارد می نویسم ،درخور تذکر میدانم که من بار دگربه دیار افسانوی هند  سفر خواهم داشت، تابر گشت بنده همین آیینه میزبان چشمان نازنین تان خواهد بود

   آيينه


پاییــــــز خویش را چو بهارینه ام هنــــوز

از ریشهء طراوت سبزینــــــه ام هنـــــوز

 

در انتـــــظار دیدن خوش قامت کـــــــسی

در زیر گرد و خـــــاک چو آیینه ام هنــوز

 

گرچه شغاد چاه به هر گــــام من کنـــــَــد

آن رهروم زنور که بی کینــــه ام هنــــوز

 

اسُطوره های کهنه نفــــــس تازه ام کـــند

من دوستدار رستم و تهمینه ام هــنــــــوز

 

توسن سـوار خاطـــــرهء  کودکی منـــم  

با یادهای هر شـب آدیــــــنه ام هــــــنوز

 

با ناله های خویش گهی گنگ و بیصــــدا

 یک دفـــــــــتر فتــادهء دیرینه ام هـنوز


+ نوشته شده در  2008/11/7ساعت 13  توسط منیر سپاس | 

سجده با گوش

چقدر وجد زامید تو بر میآید

طبع بی میلی من باز بسر میآید

 

چیست آهنگ تقاضا؟ طلب شیرینست

بر لـب از نام تـــــــو انبار شکر میآید

 

من همان آلهء سازم به نوا مجلس عشق

که نوازنده   تویی  نغمه گهر  میآید

 

وقتی نام تو سحرگه همه جا یاد شود

سجده    با   گوش کنم   قبله ببر میآید

 

هر تکان دل من تبلهء ساز غزل است

وقتی این جان به فراخوان تو بر میآید

 

تابش نور خیالت به منیرت جان داد

شوق صد عمر دگر بار دگر میآید

 

+ نوشته شده در  2008/10/6ساعت 9  توسط منیر سپاس | 

زندگی

گرچه با خورشید باشد زندگی

تیره و بی عید باشـــــــد زندگی

 

عشق و نورش نا پدید دیده ها

گویی در تبعید باشد زندگی

 

همدلی و مستی و سازش چه شد

غصهء جاوید باشد زندگی؟

 

آسمانش در غبار کینه ها

خیلی بی ناهید باشد زندگی

 

در زمینش دوستی ها مرده است

بســــــــــتر تردید باشد زندگی

 

با همه کم مهری انسان ولی

مخزن امیـــــــــد باشد زندگی

 

+ نوشته شده در  2008/9/19ساعت 10  توسط منیر سپاس | 

پویا

از کعــــبه تا مزار ترا جستجو کنم

پیوســــته بیقـــــرارترا جستجو کنم

 

در بام اختران شب و  عالم سکوت

حیرت کنم  نگار  ترا جستجو کنم

 

در خنده های غنچه و در گریه های ابر

در برگ و در بهـــــار ترا جستجو کنم

 

در سطر هر نوشته و در جان هرغزل

چون  نام مـــــاندگار  ترا جستجو کنم

 

بی تو اسیر غصه منم ای مسرتم

تا غم کند فرار   ترا جستجو کنم

 

من با سپاه شوق به اکناف لحظه ها

با لشکر و سوار   ترا جستجو کنم

 

در پشت هر چکاد تمنای زندگــــی

در پهن کوهســـار  ترا جستجو کنم

 

پالیدن تو داد به  من کشت صد فراق

ما را رسیده کار     ترا جستجو کنم

 

من در میان حکمت و زیبایی بهار

در فوج لاله زار   ترا جستجو کنم

 

در ماهتاب و اختر ودر نور آفتاب

در قلب  آبشــــار   ترا جستجو کنم

 

در بوی برف و نالهء پاییزو در فضا

در مشک نوبهــــــار ترا جستجو کنم

 

هم شعر و هم ترانه و هم رنگ و هم قلم

هم سوژه ای   تو یار   ترا جستجو کنم

 

در خانقاه و مسجد و بت خانه و حرم

در سوزهر زوار   ترا جستجو کنم

 

بخت بلند داده به من همنفس کنون

با نســــل هم تبار  ترا جستجو کنم

 

من  سرخروی فقرشدستم  زکاوشی

ای گنج  اعتبــــــــار   ترا جستجو کنم

 

پویای  نیمه راه نبودم  نمی شــــــوم

تا لحظه ی گـــــذار ترا جستجو کنم

 

از لحظه ء نخست ندانم  شمار آن

در سینه بار بار   ترا جستجو کنم

 

دست منیر تا برســـــد دامن  ترا

از کعبه تا مزار  ترا جستجو کنم

 

+ نوشته شده در  2008/9/6ساعت 12  توسط منیر سپاس | 
حلول ماه مبارک رمضان را به همه همباوران عزیزم تهنیت می گویم در ادامهء مطلب ۳۰ طاعت از نوشته های خودم را خدمت تان نوشته ام امید مورد قبول تان قرار گیرد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/9/1ساعت 23  توسط منیر سپاس | 

با سعدی

 

سینهء ما تنگ نبود همدل دریا بود

بهرآه و حسرت وغمهای دنیا جا بود

 

کیست آدم بهر آدم دشمن درد آفرین

کینه جوید خون بنوشد همسر چندپا بود

 

سعدیا شعرت نشاید این بنی آدم دیگر!

هر یکی مغرور و مست و طالب دنیا بود

 

شاعرا بس کن سخن را،نشنود کس گفته ات

بهر کرگوشان فغانت کوشش بی جا بود

 

 

ریشهء دل از فشان گریه  بی نم کی شود

از نفس سیراب باشد قامتش برجا بود

 

سبز پوشد، سرخ گردد،زرد ریزد زندگی

در کتاب فصل افلاک حاصلش خوانا بود

 

 

+ نوشته شده در  2008/8/28ساعت 23  توسط منیر سپاس | 
        

دمی با آزادی

 

 

آغوش و سایهء وطنم درد خورده است

چشمش ز باد کینهء ما گرد خورده است

 

قلبش به اتفاق شمال و جنوب و غرب

صد ها هزار گلولهء نامرد خورده است

 

""""""""""""""""""""""""""""""

خزان و مرگ ندارد بهار آزادی

به باغ و عشق ببندید قرار آزادی

 

ز آفتاب فراتر به زندگیست ضرور

همیشه پرتو نور شرار آزادی

 

"""""""""""""""""""""""""""""

 

به گوش باغ بخوانم سرود آزادی

که سبز سبز شود با نمود آزادی

 

کسیکه عشق وطن داشت از لبش نآید

به جز نیات و نماز و درود آزادی

 

"""""""""""""""""""""""""""""

آیا وطن و کشور ما آزاد اســـــــت؟

این دولت و این رهبر ما آزاد است؟

 

با اسلحهء غرب و تروریست عرب

این زادگه و باور ما آزاد اســـــت؟

 

منیر سپاس 18 اگست سال 2008 میلادی

+ نوشته شده در  2008/8/20ساعت 12  توسط منیر سپاس | 

دوستان عزیز اینک غزلگونهءاز سرایش هایی اخیرم را

 خدمت تان می نویسم که در کابل ناتهـ نیز به نشر رسیده است.

 

غزل چشم تو

غزل چشم ترا حـــــافظ شیراز گرفت

خوشنویسی به گذرگاه دل آغاز گرفت

 

پرنیان نگهت عالم پر حـــــــــرف کشش

شش جهت را به سراینده گی اش ناز گرفت

 

نالهء یاد تــــــو در ذهن تپش نعره زند

طرز پندار و گمان از نفسم سازگرفت

 

صحبت نی دگر از سنگ و هوا میآید

مولوی از خم اسرار تو صد رازگرفت

 

برگهء دانش دنیا چقدر سنگین است

زین همه دعوی افکار دلم باز گرفت

+ نوشته شده در  2008/8/12ساعت 1  توسط منیر سپاس | 

           درک و مروت   

 

در هر نفس خانهء این جان غم جانست

تا درد درین کلبه بود کیف گمانســـــت

 

ناله به سر خاک تپش کشت حضورم

دنیا به کری هاش درو کرد.فغانست

 

بعد از سیهی ،روشنی در دیده بریزد؟

مانند سحر کز دل شب ریخته گانست

 

هر دفتر این زندگی را نیست مروت

این هرزه گی مصحفش ازدرک کسانست

 

فرجام تو بــــــرباد بیا  قافله کن پی

دربخت نفس بردن این بار گرانست

+ نوشته شده در  2008/7/18ساعت 20  توسط منیر سپاس | 

سلام دوستان عزیز اینک بعد از مدتی یک غزلوارهء ساده و عاشقانه

تخیل

 

امشب دلا بیادش جشن دگر بپا کن

با بادهء خیالش زخم جگر دوا کن

 

در اوج شور و مستی تصویر ناز او را

ترسیم کن و مه را شرمنده در هوا کن

 

در حلقه های زلفش محبوس گر بمانی

چون دانه های باران با بوسه ات صفا کن

 

صیا د لحظه هایت دام کشش نشانده

جان را بده بدستش رسم وفا بجا کن

 

با سنگ یاد بردن آیینه ات شکسته

پامال گشتنت را در سینه ات خفاکن

+ نوشته شده در  2008/6/23ساعت 17  توسط منیر سپاس | 

شکست فصل خوشی

 

شکست فصل خوشی ،فرحت بهاران برد

سرور و عشق و طراوت ز شاخساران برد

 

زمین مهر ز تف باد کینه ها خشکید

امید هم نفســـــــی از دیار یاران برد

 

هجوم حادثه ها دامن چمنرا باز

چه پاره کرده ، امید امیدواران برد

 

ببین تو پندک گلها که نا شگفته بخفت

چو فصل رفته دگر دانه های باران برد

 

سکوت گوشهء غمنامه در طنین آمد

ترانه از لب ما در کویر خاران برد

 

+ نوشته شده در  2008/5/23ساعت 23  توسط منیر سپاس | 

گل در خارستان

 

کشتی درد بی کناره منم

مانده در موج صد گذاره منم

 

در میان امید و ماُیوسی

لالهء سرخ دشت خاره منم

 

خورده ام تیر حکم بودن را

تا بمیرم سوا زچاره منم

 

چون گلی در میان توفانها

دست تقدیر پاره پاره منم

 

هر چه سازم نهان غم خود را

بهر او صید آشکاره منم

 

+ نوشته شده در  2008/4/24ساعت 13  توسط منیر سپاس | 

بهار مختصر

 

باز آمــــــدی به دیدن ما  مختصر بهار

صبر اندکی که با تو دهم ناله سر بهار

 

دیرم بمان که آمدنت پر خـــــروش کرد

شوق تلاطم نفســــــــم تا دگر بهار

 

بی تو درون باغ دلم جز خزان نبود

با توست زندگی به خدا پر ثمر بهار

 

توفان حزن مردم غافل به هیچ گیر

باکی مکن بزور نسیم از خطر بهار

 

همچون سوار تیز رسیدی زبیشه ها

شد لحظه ها ز یورش سبزت شکربهار

 

یکسو هوای دلکش و یکسو شگوفه ها

مرغ چمن ســـــرود زند زین هنر بهار

 

باد امید از لب هر سبزه می وزد

خاموشتر زنغمهء سازت نگر بهار

+ نوشته شده در  2008/4/6ساعت 0  توسط منیر سپاس | 

درود و تهنیات آغشته با بوی بهار نثار مشام نگاه تان باد، بهار تان سبز و تفکر تان همسفر شوق زندگی.

امیدبا بهار

دوباره در وطن خود بهار می آرم

زخلد هم نفسی ها قرار می آرم

 

امید روشنی در کنار هم بودن

ز آفتاب تفاهم به بار می آرم

 

به زور عشق حصار نفاق می شکنم

و فصل عید و خوشی بی شمار می آرم

 

به زیر سبزه کنم  دفن ،واژهء نفرت

به باغ خویش صدای هزار می آرم

 

ز لطف غیر غم ما ،وزین ترین غم شد

شود ز اهل وطن غمگسار می آرم

+ نوشته شده در  2008/3/18ساعت 13  توسط منیر سپاس | 
 

 

اهدا به سیمای زیبایی زادگاهم ،به دو گنبد زمردین روضهء شاه ولایت حضرت علی (رض) در شهر مزار شریف ،افغانستان

 

انبار بستن آرزو

 

به هر کویی روم آن کوچه در سوی تو  میآید

به چشم دل جـــهان بینم فقط روی تو میاید

 

بباغ عارضت مولا تنم بی گام در رقصســت

مشام خاطر من مست مست ،بوی تو میآید

 

کبوتر های آزم را  بباغت بسته ای ،دانم

به یک انبار در بســـتن ز بازوی تو میآید

 

ز بانگ ماه میآید فقط این نغمه بردیده

رگ انوار در خــــورشید از کوی تو میآید

 

نمایان می شود از هر طرف ایوان ناتکرار

زمــــــردین دو تا گنبد زپهلوی تو میآید

+ نوشته شده در  2008/3/11ساعت 12  توسط منیر سپاس | 

 یک قدم غافل*

یک قدم غافل شدم صد سال راهم دور شد

زیور امیــــد ها از لحظه هایم چور شـــــد

 

حسرت دیدار  دلرا نا توانتر میکنــــــــــد

بی رخت خورشید من صد آفتاب بی نور شد

 

رد پای من به دنیا  بی توجه مانده است

در شبستان فرامـــوشی حضورم گور شد

 

جز فکاهت نیست دیگر دوستی در عصرما

کی کند تزویر الا  ، گر کسی مجبور شد

 

اندکی در مسند بخت و هزاران ناامید

من ندانم از کجایی این چنین منظور شد؟

 

نیش اهل عیب را خوردن تحمل باید ت

چون حریم شعر گفتن خانهء زنبور شد

+ نوشته شده در  2008/3/9ساعت 22  توسط منیر سپاس | 

بهانهء زندگی

سخن میان لبت عاشقانه میگردد

هوای خانهء من پر ترانه میگردد

 

نهاد بودن من می شود اسیر نگات

به تیر  لطف تو هر دم نشانه میگردد

 

 

نوای دستهء یادت به گوش خلوت من

نوار خاطره ها  و فســـــــانه میگردد

 

تمام خاطره هایت مرا چو گنجی بود

بدست خالی وقتم خزا نه میگردد

 

سوای عشق به دل زندگی همه پوچست

زهی برای دوامـــــــش بهانه میگردد

 

به بحر  فکر دلم رقص موج هجر بود

خروش بی کسیم شــــــــاعرانه میگردد

 

+ نوشته شده در  2008/2/27ساعت 16  توسط منیر سپاس | 

 

تمنا

خوشا نوبهاری که یارم بیارد

که سردی دل را به گرمی گذارد

 

نوایش رساند هوای بهاران

فضای چمــــــنزار نیکو بر آرد

 

اگـــــر او نیاید ندارم بهاری

که پائیز اشکم بباران سپارد

 

به من انتظارش شراب ثواب است

چه می ها خیالش به فکرم گسارد

 

+ نوشته شده در  2008/1/11ساعت 22  توسط منیر سپاس | 

امـــــــروز

 

دود  عداوت گرفت میهن انسان را

طوق تفرق رسید گردن  انســـــان را

 

قیمت خون کمتر از آب و طلای سیه

سود به وحشت رساند مُردن انسان را

 

بی غمی و ناهمی ،کینه ستیزی رواج

میدهد و می کُشد شیون انســــــــــان را

 

هر سو نگاه  سردسرد، رنج و غم ودرد درد

داغ زند عقده ها دامن انســـــــــــــــان را

 

بینکه  به ایراد شد  خاک و زمین و زمان

پس چه تحمل کند  بودن  انســــــــان را؟

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 10  توسط منیر سپاس | 

 

سود اشتیاق

 

ماییم مست عشق او او در هوای دیگری

پیوسته غرق فکر او او در قفای دیگری

 

این زر عشقم را چرا ارزان فروشد یار ما؟

مارا بهای دیگرست او در بهای دیگری

 

در راه هجرش استوار گام توصل میزنیم

رنج جفایش می بریم او در وفای دیگری

 

با آنکه یک نیم نگه  بر ما ندارد لیک باز

باشیم مشتاق رخش این ماجرای دیگری

 

از سود های اشتیاق احساس مایان را خرید

دلداده یی او گشته ایم او در هوای دیگری

 

+ نوشته شده در  2007/12/21ساعت 14  توسط منیر سپاس | 

 

عیدقربان بر شما مبارک باشد

 

واژه های زنده را من قند مهمانی کنم

پیش پایت شعر هایم را به قربانی کنم

 

تا بیایی زیر لب در انتظار و انتظار

من برای رنج گل کردن غزل خوانی کنم

 

 دوست گرامی  

             آمدی قربان چشمت لطف ارزان کرده ای

             از حضورت لحظه ها را عيد قربان کرده ای

 

             گويمت عيـــدت مبارک آمـــــدی بر کلبه ام

             زين محبت بر منيرت سخت احسان کرده ای

+ نوشته شده در  2007/12/17ساعت 19  توسط منیر سپاس | 

 

شهامت پرواز

 

 تا داد من شهامت پرواز می شود

پایان مشق زندگی آغاز می شود

 

وقتی ز تنگ گوشی صدا بی اثر شود

غم در گلوی حسرت ما باز می شود

 

عشق شیرین ،شاه نمک نالهء دل است

با اشک و سوز مزهء هر ساز می شود

 

موج مخیله های خیالات دلکشی

بر کاغذ خموش سخن باز می شود

 

+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت 16  توسط منیر سپاس | 

                                        انبار زمزمه 

 

                          هزار قصهء ناگفته در دلم  باقیست

                          فراز غصهء هر موج ساحلم باقیست

 

                          زدرد زمزمه گشتم صدای مسکوتم

                          برای گوش فلک  آه  باطلم باقیست

                         

                          نوای خیل پرســـــتوی پاک و مهرینی

                          درون سینه زآن مرغ بسملم باقیست

 

                          به باز چشمی خویشم پی چه ها گشتم

                          ولی برای غنا فصل حاصلم باقیست

 

                         به راه قافله ء عمر پيــــــــــــرو عشقـــم

                         به کوچه های نفس قصد منزلم باقیست

                         

                         شکار پرگر الفت زجستن است ممکن

                         برای  خیز  گذرگاه  مشکلم باقیست      

 

+ نوشته شده در  2007/11/29ساعت 23  توسط منیر سپاس | 
                                                                    آرزو ها

 

                                     کاش دیدار تو ای دوست مکرر میشد

                                     و شــب تیرهء هجران  من آخر  میشد

 

                                       کاش هر نامهء ناخواندهء مــــن پر میزد

                                      پیش چشـــمان تو ای  یار  کبوتر میشد

 

                                      کاش رضوان حضور تو در این تنـــــهایی

                                      بر دل و دیدهء مــــــن باز میـسر میـشد

 

                                      کاش گلهای  دلاویزخیــــــــالاتم باز

                                      در  دم خنده ء لب های تو پرپر میشد

 

                                      دفتر شکوهء ماراچه کسی آخر کرد

                                      میشد م راهی رضوان اگر سر میشد

                             

+ نوشته شده در  2007/11/21ساعت 10  توسط منیر سپاس | 

      یادسفر

 

             زین همه کوچ فقط یاد سفر خواهد ماند

             ز غروب سفرم آه ســــحـر خواهد ماند

 

             روز موعود چو ویرانه کــــند گیتی را

             گردن افراز درم را چه ثمر خواهد ماند؟

 

             کس ندانست به بازار هنـــــر قیمت دل

             گرچه ازهر قدمم در  و گهر خواهدماند

 

             شب که خورشید فراسوی نگه پنهانست

             تپش سیـــنه به پویای نظـــر خواهد ماند

 

             میرود غصه ز پیمانه اگر کس نوشـــــد

            عاشق میکده را داغ جگــــر خواهد ماند

+ نوشته شده در  2007/11/14ساعت 12  توسط منیر سپاس | 
                                                                  چکاد آرزو

 

           به رخ تو خیره ماندم چو ترا نگاه کردم 

            و چکاد آرزو را دو سـه قله  واه کردم

 

         نه خیال عشق داشتم نه تمایلی نه شوقی

         و کنون به کاخ عشقم ،به تو من پناه کردم

 

           به تو حرف خود نگفتم و تو ناپدید گشتی

            ز بهانه غصه خوردم دل و جان تباه کردم

 

            بــــه درفش  دیدن تو نرسیده ام دگر بار

           به سپاه غصه ماندم، چه اسیر و آه کردم

 

            تو نیآمدی به خوابم و من آن پذیره بستم

            به امید بخت فــــردا شب خود پگاه کردم

+ نوشته شده در  2007/11/11ساعت 11  توسط منیر سپاس | 

 

منار نیآیش

 

دو باره باغچه یی در بهار خواهم ساخت

به جشن سبزه يكی روزگار خواهم ساخت

 

دوباره  ریشه کن انتظار خواهم شد

وخيمه گاه برای قرار خواهم ساخت

 

به پای رهگذر آب خیره خواهم شد

زمهربانی ابری بهار خواهم ساخت

 

به عرض شانهء پهن  زمین بی همتا

و جلگه جلگه شقایق سوار خواهم ساخت

 

برای دامنه ء باغ  فرشی از رضوان

برای خاطر روی نگار خواهم ساخت

 

برای شاخه ء  امید  دیده گان  شما

شگوفه دربغل شاخسار خواهم ساخت

 

برای دوست  چی بیخود سخن همی گویم

زسنگ بحر تخیل هزار خواهم ساخت

 

تمام آنچه که خواهم به دست قدرت اوست

فقـــــــط برای نیآیش  منار خواهم ســــاخت

 

+ نوشته شده در  2007/10/22ساعت 21  توسط منیر سپاس | 

آبشار یادت

نور سـحــــــــــر بریزد از آبشار یادت

شب پاره پاره گردد از ذوالفقار یادت

 

با روشنی بشوید از دیده تیره گی را

باغ نگاه بمــــــــاند در  انتظار یادت

 

پائیز شب گریزد از فصل خواب هایم

ز آنرو که باز آید آن نوبهــــــــار یادت

 

بهر حصار فکرم بیش از تصور من

باشد سپاه چابک هر جا سوار یادت

 

از ابتدای بودن تا انتهای رفتـــــــــن

عشقست در شگفتن هر جا زکار یادت

+ نوشته شده در  2007/10/16ساعت 19  توسط منیر سپاس | 

دوستان عزیز حلول عید سعید فطر را به همه شما عزیزان تبریک وتهنیت می گویم

برای جشنوارهء کویر در ایران به پاسخ فراخوان دوست بنده جناب احمد رضا قدیریان این ها را سروده بودم و خواستم امروز خدمت شما عزیزان نیز آنها را بنویسم.

 

تک بیتی

آسمان دست کمی دارد به شهکار کویر

پادشاه انبیا پوریست از دامـــــــــــان او

 

رباعی

بنازم طـــاقت ناب بیایان

خموشی و تب و تاب بیابان

تمام روز در آغوش خورشید

بود شب آتشین خواب بیابان

 

رباعی

نسیم خار و گل باد کویر است

خموشی لیک فریاد کویر است

 

تمام دســـــــــــــتهء تنهایی ما

تو گویی خویش و همزاد کویر است

 

غزل

باشد سفیر باورم از کشور کویر

دارد پیام روشنی روشنگر کویر

 

آمد نسیم نور و نوازش به زندگی

از دامـــــــــن معنبر و پهناور  کویر

 

خورشید تشنه لب که به رودی نمیرسد

در حســـــــــــــرت تمام بود همسر کویر

 

در ذهن نقش زندگی تصویر می شود

گر خوانده ای روایتی از دفتـــــــر کویر

 

قرب یگانه داشت همین واژه نزد او

محشر کند به پای فقط بر سر کویر

 

تنهایی زمین و زمان من و تو است

طرز خموشی بر لب خنیاگر کویر

 

بیزار هرکی است ز خار و کشد ز جان

اما به خار ،خانه دهد پیکر کویر

 

از آنزمان که شاه شهیدان حسین شد

حماسه یی خداســــــت مگر در بر کویر

+ نوشته شده در  2007/10/8ساعت 22  توسط منیر سپاس | 
سلام دوستان عزیز!

حلول ماه مبارک رمضان ۱۳۸۶ خورشیدی را صمیمانه خدمت تان تهنیت عرض می کنم و با یک غزل گونه  به استقبال  فصل بهار قرآن میروم.

شهر پرهیز

 تقویم کرده مارا مهمان شهر پرهیز

نفس است بهر ایمان دربان شهر پرهیز

 

یک ماه جستجو کن ،صد سجده مو بمو کن

با عید می توان یافـــت پایان شهر پرهیز

 

خورشید غرق حیرت در نور معنویت

باشد که چون ندارد قرآن شهر پرهیز

 

با زینت منزه سجا ده بوس باشند

تسلیم حسن عشقند خوبان شهر پرهیز

 

با کوله  بار ایمان ،همراه با غریبان

میباشد ای مسلمان شایان شهر پرهیز

+ نوشته شده در  2007/9/13ساعت 0  توسط منیر سپاس | 

اهدابه دوستیکه کوچ کرد.

خاطرات

 

خاطراتت درین فضا باقیست

نقش رویت بدل بجا باقیست

 

رفتی و ترک شهر ما کردی

این جفایت بیاد ما باقیست

 

رسم تقسیم غصه را هرگز

مشکن چونکه ماجرا باقیست

 

بادهء درد ما بنوش که چون

محفل اشک بیریا باقیست

 

گرچه از چشم و دیده دورشدی

داغ حسرت به قلبها باقیست

 

در سطور کتاب خاطره ها

یاد دیدار  آشنـــــــا باقیست

 

در   د کـــــــان تفنن گیتی

قلب پاکم چه بی بها باقیست

 

+ نوشته شده در  2007/8/24ساعت 22  توسط منیر سپاس | 

شکست سکوت

امید رفته به قلب شکسته باز آمد

بدیده گان ترم بخت بسته باز آمد

 

چو در قفای تو این جسم خسته بیجان بود

تو آمدی و مـــــــــرا روح رسته باز آمد

 

سکوت تلخ فراقم ز یک تـــــرانهء تو

شکست و ساز خوشی دسته دسته باز آمد

 

صفای باغ ز دیدار تو مبارک شــــــــد

طراوت به تن برگ خسته باز آمــــــد

 

سرود لحظهء شادی ز هر رگ جانم

نشاط خاطر من جسته جسته باز آمد

+ نوشته شده در  2007/8/9ساعت 11  توسط منیر سپاس | 

 

دوستان گران ارج! از ۵ سال بدینسو در پرسین بلوگ وب لوگ داشتم و در آنجامینوشتم  تا اینکه پرسین بلوگ هک شد و من مجبور شدم آشیان خیال را به بلوگفا انتقال بدهم و این هم نخستین شعرم رااینجا خدمت تان مینویسم .

کُشتن سکوت

سکوت گشت و مرا رنج بیقراری  کُشت

فضای خلوت مارا   به تکسـواری کُشت

 

نوای حنجره ام را اســــیر زمزمه ساخت

به تیر وسوسه بست و به عذرو زاری کُشت

 

ببین که حیله دوران وفـــــــا به دار کشید

خدای سلسله ها را جفا به خواری کُشت

 

حریر فصل بهاران نهان و درد که باز

نگاه عـــــاشق مارا زبی بهاری کُشت

 

کجاست همنفس دل که غصه بستاند

و انتظار مـــــرا غم چرا بیاری کُشت

+ نوشته شده در  2007/7/28ساعت 11  توسط منیر سپاس | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تو آمدی و دگر لحظه ها چو عید شدند
و غصه ها ز نفس هام نا پدید شدند
منیر سپاس

پیوندهای روزانه
تصاویر
My ghazal in youtube
موسیقی تصویری (غزل در یوتیوب)
جز سوختن بیادت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
9/23/2009 - 10/22/2009
6/22/2009 - 7/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009
1/20/2009 - 2/18/2009
12/21/2008 - 1/19/2009
11/21/2008 - 12/20/2008
10/22/2008 - 11/20/2008
9/22/2008 - 10/21/2008
8/22/2008 - 9/21/2008
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
3/21/2005 - 4/20/2005
آرشیو موضوعی
شعر
یادداشت
پیوندها
استاد ناظمی
my hindi and farsi ghazalموسیقی غزل (تصویری زنده) در یوتیوب
یقین
ابوحنانه
آشیان خامه های سوخته
مادر
نگاه
آشیان خیال در پرسین بلوگ
هارون راعون
گندمزار یاسر وحید
حریم عشق (راحله یار)
کابل ناته
سایهء خورشید
سخن
گلستان شعر و ادب
شهر غزل
نگارستان نقاشی حمید عمریار بنیان گذار نقاشی کهکشانی در جهان
یک قدم غافل شدم (عباس حمزوی)
دل خون دل نوشته ها
سکوت مهر
شبکه قرآنی اینترنتی افغانستان
گستره ای در انزوا
عروس ارغنون
حلقهء فرهنگی زلف یار(بلخ)
پیام زن (سروده هایی از کریمه ملزم پرکار)
یاس سپید
کلکین(پنجره) نبشته هایی از صادق دهقان
چنداول (سروده هایی ازصادق دهقان)
'گریهء چراغ (وبلوگ اشعار فوزیه یلدا)
طلوع دوباره
چشمهء ریگی
پخته پرانک وبلوگ طنز پرداز گرامی احسان سلام
سرزمین کوچک (روح الله احمدی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM